سوپروایزر

یاداشت های یک سوپروایز آموزش ، وقتی سابقه ، مانع دانستن می شود!

در طول سال ها فعالیت در حوزه آموزش در رشته خودم به یک حقیقت تلخ و مهم رسیده ام که آموزش به فردی که هیچ نمی داند، بسیار آسان تر از آموزش به کسی است که با روش های اشتباه، صاحب سابقه شده است.تجربه تجربی، اگر با اصول علمی گره نخورده باشد، به جای این که ابزاری برای رشد باشد، تبدیل به حصاری می شود که اجازه نمی دهد دانش جدید به ذهن فرد نفوذ کند.

در واقع بزرگترین چالش من در مقام یک سوپروایز آموزش دادن نکات تازه نیست، بلکه شکستن عادت های غلط قدیمی است. عادت هایی که در طول سال ها به یک منطقه امن برای کارآموز تبدیل شده اند. این موضوع را در یکی از روزهای کاری ام بیشتر لمس کردم.

 روش معمول تدریس من در کلینیک دندانپزشکی این است که کارآموزها، اول وقت کاری قبل رفتن به بخش و اموزش های عملی ابتدا نزد من آمده و مطالب علمی بیان می گردد سپس کارآموز وارد بخش می شود و صبح روز بعد هم دوباره اول وقت نزد من برمی گردند تا آموزش های دیروز را مرور و آموزش جدید را شروع کنیم. از آن‌ها می‌پرسم چه چیزهایی از دیروز به یاد دارند، چه نکاتی آموخته‌اند و با هم پیش میرویم  تا اگر ابهامی هست برطرف شود؛ و تا جایی که لازم باشد، آموزش‌های نظری و عملیِ مربوط به دستیاری دندانپزشکی را ادامه می‌دهیم.

یکی از همین کارآموزان که چندین سال سابقهٔ کار داشت، برای آموزش نزد من معرفی شده بود و چند روزی بود که با هم عملی و نظری مباحث رو مرور می کردیم. تا جایی هم که می دانستم سرپرستاران بخش ها از کار وی راضی نبودند.

داشتم در خصوص جایگاه دستیار دندان پزشک با او صحبت می کردم که تصمیم گرفتم جلسه را با یک سؤال متفاوت شروع کنم؛ سؤالی که از ذهن، به عمق وجودش راه ببرد:

 «با این سابقه‌ای که داری، بگو ببینم خصوصیات یک دستیار خوب چیست؟ فرض کن می‌خواهی از مطب قبلی‌ات بروی و دندانپزشک از تو می‌خواهد کسی را به‌عنوان جانشین معرفی کنی. چه صفاتی در او می‌بینی که او را لایق این معرفی می‌کند؟»

هدفم این بود که خودش به عمق صفات یک دستیار حرفه‌ای فکر کند و بعد در خودش به دنبال همان صفات بگردد. او با چهار یا پنج سال سابقه، شروع کرد به فکر کردن؛ اما بعد از چند لحظه، به جای پاسخ به سوال من ناگهان چیزی گفت که تمام ذهنم را به هم ریخت:

 «ببخشید، این چیزهایی که شما دارید به ما آموزش می‌دهید… به‌خصوص نکات کنترل عفونت. من در تمام این سال‌ها، در مطب‌هایی که کار کردم، اصلاً یاد نگرفتم.»

سکوت کردم. او ادامه داد و از کارهایی گفت که در مطب و کلینیکی قبلی انجام می دادند یا بهتر است بگویم انجام نمی‌داند. از خانم دندانپزشکی صحبت کرد که نه‌تنها در اتوکلاو کردن ابزار خسیس بود، بلکه از محلول‌های گندزدا هم استفاده نمی‌کرد و هیچ‌یک از استانداردهای اولیه را رعایت نمی‌کرد. هر چه گفت، واقعیت‌های زشتی بود که نمی‌خواستم باور کنم.

من و مسئول بهداشت که کنارم نشسته بود، نگاهی به هم انداختیم؛ نگاهی پر از تأسف، ناباوری و غم. برای چند لحظه، جلسه از مسیر خارج شد. نمی‌دانستم چگونه تأسفم را برای رفتارهای غلط برخی از همکارانِ به‌اصطلاح متخصص که هیچ ارزشی برای اصول و پایه‌های علم کنترل عفونت — این سنگ بنای سلامت فرد و جامعه — قائل نیستند، بیان کنم؛ و چگونه دردی را که در روح من پیچید وصف کنم.

نگاهم به چهرهٔ کارآموزی بود که با حس غم، رو به رویم به فکر فرو رفته بود؛ او با حس ظلم و خیانتی که به او شده بود و حس گناهی که نسبت به مراجعین، به‌خاطر اشتباهاتی که در این سال‌ها مرتکب شده بود، کلنجار می‌رفت. گویی در سکوت دچار نوعی شوک احساسی شده بود و من شاهد این صحنهٔ غم‌انگیز بودم. به دستیاران و مراجعه کنندگان بی گناهی فکر می‌کردم که ندانسته در معرض خطر بودند و شاید هیچ‌وقت متوجه هم نشوند که چه ظلم و خیانتی در حق آن ها شده است.

اما آرام‌آرام خودم را جمع کردم. به خودم گفتم: «این دقیقاً همان جایی است که من و امثال من باید حضور داشته باشیم؛ همین‌ها همان آدم‌هایی هستند که به دانش و تجربه ما نیاز دارند.»

نفس عمیقی کشیدم و جلسه را ادامه دادم. شاید این بار، بتوانم مسیر را برای یک نفر عوض کنم.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *